یکی بود ، یکی نبود در یکی از روستاهای آذربایجان دو دوست بودند به نام پولاد وصاحبعلی که خیلی با هم رفیق بودند.

آنها برای هدف بزرگی با هم قرار گذاشتند می خواستند یک هلو را هزار هلو کنند . برای رسیدن به این هدف به کوه

رفتند . دره ماران جایی بود که درآن مارهای زیادی زندگی می کردند. پولاد و صاحبعلی می خواستند بزرگترین مار  را  

بکشند و پای درخت هلو چال کنند آخه بزرگترها گفته بودند برای تقویت ریشه وساقه و میوه درخت هلو باید مار پای آن

چال کرد. اما یک روز که این دو رفیق به دره ماران رفته بودند و دنبال مار می گشتند پای صاحبعلی سر خورد و تا ته دره

 سقوط کرد . وقتی پولاد رسید دید مار بزرگی روی سینه او چنبره زده و پولاد تمام تلاش خودش را برای نجات

صاحبعلی انجام داد اما ... صاحبعلی مرده بود .  و ننه منجوق می گفت اگر صاحبعلی را زودتر به ده آورده بودند او

 نمی مرد . حالا پولاد مانده بود و هزار سئوال بی جواب... باید جواب دوست و ... را می داد و پولاد مجبور شد تا از آن

ده برود .

بعد از 40 سال دو تا رفیق به نام حسن و محمد برای هدف بزرگی قرار گذاشتند می خواستند همه کوههای بلند دنیا

را فتح کنند . برای رسیدن به این هدف به کوه رفتند . پاکستان جایی بود که کوههای بلند سختی داشت. آنها

می خواستند سختترین کوه را فتح کنند آخه بزرگترهای کوهنوردی معتقد بودنداگر گاشربروم صعود شود ریشه وساقه

 درخت کوهنوردی ایران قوی می شود . این دو رفیق به پاکستان رفتند وتلاش خود را شروع کردند اما بهمن محمد و

مقبل را زد و حسن پس از اینکه خبر دار شد ( پس از چهار روز ) تمام تلاش خودش را برای نجات دادن محمد کرد  .

اما ... محمد مرد . و بعدها دکترها می گفتند اگر اورا زودتر آورده بودند نمی مرد . حالا حسن مانده و هزار

سئوال بی جواب و باید جواب دوست و ... را بدهد  حسن ماند و نرفت و تمام تلاش خود را کرد تا قرار وهدفی که با

محمد گذاشته بود را ادامه بدهد آخه قدیمی ها می گویند در دوستی بباید " یار غار " بود    

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 21 دی 1390    | توسط: جمشید واحدى    |    |
نظرات()